|
گذر از معنا
|
|||
![]() حالم خوبه! شکر خدا! اما پر از دلتنگی ام! نمیدانم با این طاقت کم شده که می شمارد همه این روزها رو تا بگذرند این ابرهای سیاه و برسد روز آفتابی، چی کار باید بکنم! نمیدانم با این دردی که انگار میخ رفته باشه تو قلبم چی کار کنم! هیچ وقت اینقدر بی تاب نبودم! اما میدونم بالاخره یک روز خوب میاد! روزی که بشه باهاش همه غصه ها و دردها و گریه ها و تنهایی ها و دلتنگی ها و بی تابی ها و خیلی چیزهای دیگه رو فراموش کرد. میدونم که میاد... خوشبینم که میاد....یقین دارم که میاد....اما اگر هم نیومد، قول میدم خودم! برم و بیارمش!!! ![]() نسبت به عبارت « حواست هست که! » آلرژی پیدا کردم از بس که تو این یک ماهه شنیدم. در باره علتش شاید بعدا نوشتم. چند وقتی میشود، شاید حدود 4 ماه که احساس میکنم همه صداهای اطرافم جمع میشوند و تبدیل به یک دهان بزرگ میشوند که آخر سر مرا میبلعد! حالا از این احساس بگذریم واقعا با همسایه طبقه بالا مشکل داشتم و دارم. کلی نوه فسقلی دارد که باید نقش مهد کودک را برایشان ایفا کند!!! و سرو صدایشان به کنار، گاهی احساس میکنم سقف اتاقم دارد پایین می آید. قبل ترها که شوهرش زنده بود با مدیر ساختمان تماس میگیرفتم و آروم میشدند ویک بار هم کاملا برایشان توضیح دادم که چه برسر ما می آورند. اما از آبان دو سال پیش که شوهرش فوت کرد و تنها شد، مجبور که میشدم به صدای گریه و ضجه اش گوش کنم دیگر مدیر ساختمان را خبر نمیکردم و نمیکنم اما دیروز که دوباره مهدکودک به راه بود و به ستوه آمده بودم پیش خودم گفتم ای کاش میشد همشون رو به صحرای آفریقا یا سیبری بفرستم از بس که بی ملاحظه اند! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه یک همچین همسایه ای که آرامش رو سلب میکنه !!! تو فکر بودم که سیبری بهتره یا صحرای آفریقا که دیگر صدایی نیامد. امیدوارم هرجایی که رفتند همان جا بمانند!!!! به طور اتفاقی، یک کافه جدید پیدا کردم که مناسب حال و هوای این روزهای من است چرا که هم نزدیک خانه مان هست و لازم نیست دور شوم و هم اینکه چون براساس یک قانون نانوشته، هر کسی قرارهای مربوط به کافه اش را از نوع خاص!، در جایی دور که احتمال دیده شدن توسط آشنا کمتر است تنظیم میکند، پیش نمی آید که آشنایی را در اینجا ببینم و چون تنها رفته ام بخواهند سر میز با من بنشینند ومی توانم در حال و احوال خودم به راحتی سیر کنم و امکان خوب فکر کردن برایم فراهم می شود. بهترین راه حل برای وقتی هست که نمیخوای تنهاییت رو با کسی تقسیم کنی و دوست داری کمی فضات رو عوض کنی. این روزها برایم پراز خاطره های خوشرنگند. پر از هیاهو بود پارسال در این روزها... هر چقدر که به آن روز لعنتی نزدیکتر میشویم، انگار که نفسم تنگ تر میشود...یادش به خیر...هر وقت که برگی از سیاهیشان رو میکردند، چقدر میگفتیم ما پیروزیم چون خدا با ماست.....شکرت که روسیاه نشدیم...شکرت که از ظالمین نبودیم....خدایا، هنوز با مایی؟... شاید بهتره بپرسم ما هنوز با تو بر سر عهد خود هستیم؟ اپیزود اول در قله بحث گفتم: ها، خوب یادم هست وقتی که عصیان، عصیان بود. حالا انگار که عاقل شده باشد. بعد یکهو باهم گفتیم خوبه که عاشق نشده! و کلی خندیدیم. از این کلامهایی که یک آن در مغز شکل میگیرد و همزمان بر زبان جاری میشود، خیلی خوشم میاد. پر از نشان همدلیست... و فقط همین حرف نامربوطِ مربوط به همدلی کافی بود که بحث به اون مهمی و پرحرارتی رو به حاشیه ببریم! که آخر سر، پس از کلی بحث سر پیشگویی اینکه فرایند عصیان اگر قابلیت عاشق شدن داشت، چه میشد، با حسرت و با حالت کاملا جدی گفتم : میدونی، همیشه جای شکرش باقیه.... بعد گفت آره! ما هم عاقل شدیم که وقتی یکهو با هم حرف زدیم مثل قبلها نپریدیم رو سر و کله همدیگه تا زودتر از اون یکی، موهای همدیگه رو بکشیم! بعد انگار که بخواهد حرفش را پس بگیرد اضافه کرد که به عقل ربطی نداره و شاید دیگه حال و حوصله ای باقی نمونده! و چون حال و حوصله نداشتیم که مثلا غصه بخوریم که چرا روزگار جوری شده که دیگه حال و حوصله نداریم، بحث دوباره به مسیر خودش برگشت! اپیزود دوم مجبور شدم یک ساعت تمام در مغازه مجید آقای خیاط که مغازه اش در خیابان گیشا هست، در کنار بقیه مشتریها بنشینم تا فقط دمپای شلواری را کوتاه کند. ظاهر عجیب و غریبی دارد، همیشه مشکی میپوشد، موهایش را هم که تا کمر میرسد از پشت میبندد و موقع کار تل هم میزند! گویا چرخ خیاطی اش یک مشکلی پیدا کرده بوده که این همه مشتری جمع شده بود. جالب اینجاست که 3 مغازه خیاطی دیگر در همین راستا بود، اما هیچکس حاضر نبود کارش را جای دیگر ببرد. خیلی ها هم می آمدند و میدیدند شلوغ است، کارشان را میدادند و میرفتند. آخر سر که نوبتم شد، فهمیدم که از ساعت 10 که در مغازه را باید ببندد تا 3 صبح در آنجا میماند و باز هم کار میکند، صاحبخانه اش گفته 2 میلیون باید به پول پیش خانه اضافه کند، مادرش گفته همین جا باید بمانند، به چند تا از مشتریها که آشنا بود سپرد برایش وام جور کنند، تاکید میکرد وام باشد نه نزول!!! برای اینکه تا دیروقت کار میکند، برایش پیش مدیریت پاساژ با دروغ دردسر درست کرده اند و حراست که خوب میشناختش گویا، گفت ته و توی ماجرا را در می آورد و میفهمد که کار کی بوده و ازش پرسید به کی شک داری؟ گفت هیچکی. حراست تاکید کرد که فکر کن و بهم بگو تا روش مانور بدم و بفهمم!!!(عین جمله) بعد او با خونسردی و یک حالت خاص جواب داد: شک چیز بدیه!!! اینقدر قاطع گفت که طرف بیخیال شد و گفت پیگیری میکنه و رفت. و چندتا کلمه قصار دیگه تو این یک ساعت ازش شنیدم که فهمیدم علت اینکه این همه مشتری داره، فقط این نیست که برای کوچکترین کاری، خط کش میذاره و با دقت و تمیز کار میکنه و برای مشتری و پولش احترام قائله. حتی از وجدان کاریش هم بگذریم، علت زیاد بود...که من باز هم بفهمم که بر مبنای ظاهر قضاوت نکنم... اپیزود سوم شب زنده دار شده ام. هر شب میگویم 11 میخوابم اما انگار نه انگار. نشان به آن نشان که تا صبح بیدارم. تمام برنامه ها رو با دوستان و غیر دوستان تا یکی دو ماه دیگه یه جورایی کنسل کردم. سوال هم که میکنند یک نگاه گوسفندی ناب تحویلشان میدهم که خودشان بیخیال سوالشان شوند. آخر همین طوری و بی مقدمه که نمیتوانم بگویم عاشق انزوا شدم! اپیزود چهارم همه جارا خوب گشته ام، زیر و بالا و درون همه جارا خوب ِ خوب گشتم. اما هیچی پیدا نکردم. پس آخر او کوله بار خستگی ها و دلتنگی ها و نگرانی هایش را کجا میگذارد که این همه صبور است... ![]() لازم به یادآوری اینکه چقدر زندگی پیچیده است، نیست. چون همه میدونن هر چیزی که به موجود پیچیده و ناشناخته ای مثل انسان وابسته باشه، همین طور میشه. اما برام عجیبه که چرا باید « پدیده ای » رو که دوست داشتم و به طرز منطق آلوده ای!!! در موردش به این نتیجه صرفا درونی رسیدم که برام مناسب نیست و طبیعتا هر کسی در این شرایط دوری میکنه از « پدیده ای » ایکه بهره ای نداره و شاید اذیتش هم بکنه؛ مثل هر مسئله مشابه دیگری که خودم هم همین کار رو میکردم ، اما اینبار پس از کلی فراز و فرود و طوفانهای فکری به این نتیجه رسیدم که باید در کنار خودم نگهش دارم و باهاش تعامل داشته باشم تا احساس کنم که تعادل روحیم سر جاشه! شاید بشه به حساب گذران عمر گذاشت که احساس کنم یکم بزرگ شدم تا بتونم کاری کنم که اگه بهره ای نداره برام، ضرری هم نداشته باشه. میدونم که خیلی واضح نیست، فقط خواستم که ثبت بشه.
اون دختر لاغر با موهای تاب دار بلند که سعی میکرد دم نزنه از هیچی، حتی از همه اون چیزایی که تو دلش میگذره پیش « بقیه » چون از تو چشمهاشون میخوند که اگه بدتر از اون نباشن بهتر نیستن و سعی میکرد لبخند بزنه و بار همه چیز رو « تنهایی » به دوش بکشه و به خودش تلقین کنه که شاده و نباید سعی کنه آینده مبهم رو واسه خودش تشریح کنه و یاد بگیره که همین الان رو بچسبه چون هیچ تضمینی نیست که « بقیه » تا نیم دقیقه بعد در کنارش هستن یا نه، وقتی میبینه « بقیه » به صرافت افتادن و نگرانشن و هول کردن اما نمیدونه به خاطر چی!!! و هر روز صبحش تو این یک هفته با جواب دادن تلفن های « بقیه » تو خواب و بیداری شروع شده که شروع میکنن به صحبت کردن راجع به زندگی و ادامه زندگی و فرصت ها و آینده و هزار تا چیز دیگه که خودش از حفظه!!! و دارن به زور مجبورش میکنن بره سر کاری که هیچ ربطی بهش نداره تا به زعم خودشون به جریان زندگی برگرده، احساس میکنه که دیگه چیزی به آخر دنیاش نمونده....
هرچند که عاشق همه اونهاست و خوشحاله که کسانی رو داره که به فکرشن...
![]() تماس گرفت که میخواهد بیاید تا ساعتی صحبت کنیم. گفت که به ستوه آمده، نمیتواند پیش بقیه حرف بزند، هیچ کس معنای بیخبری و بلاتکلیفی!!! را نمیفهمد. گفت که نمیخواهد دل بقیه را به درد بیارد و دوست دارد که مزاحم افکار و زندگی و آرامش خیال بقیه نشود. اما من خوب میفهمیدم با تمام وجودم همه حرفهایش را، گریه هایش را... تنها گنگ نگاهش میکردم و سعی داشتم دلداریش بدهم... رفت. گفت که آرام شده هیچ وقت در عمرم، این همه برای خودم عجیب نبودم. چشمهایم گرد شده از تعجب و در آینه به این چشمهای گرد شده، خیره شده ام! تمام مدت او گریه میکرد و من حتی یک قطره اشک هم نریختم...انگار که جسم و روحم فهمیده اند که گریه هیچ فایده ای ندارد...میخواستم گریه کنم اما چیزی درونم محکم و استوار نمیگذاشت...انگار که لج کرده بود با من....یک چیزی در درونم بوجود آمده که نمیدانم چیست و نگرانم کرده...انگار که دارد احساسم را میگیرد وسنگم میکند..... چای بهارنارنج دم کرده ام. چراغهارا خاموش کردم و شمع و عود روشن کردم. تار شهناز گذاشتم تا گوش کنم... چه دارد بر سرم می آید خدایا.....چه دارد بر سرمان می آید خدایا.... یاد این جمله از رومن گاری افتادم « باید دلت از سنگ باشد که این همه شکست را تاب بیاوری و چشم به راه آینده ای بمانی که میدانی چیزی کم از گذشته ندارد....» اما دلم گواهی میدهد که برای ما شکست نبود...حداقل این دلخوشی را دارم که از ظالمین نبودیم....آینده را هم که سپرده ام به خدا.... دوست دارم یک مدت دور شوم...خیلی دور...اینقدر که بروم و با این « خودِ » جدیدی که دارد در درونم شکل میگیرد آشنا بشوم...شاید اینقدرهم نگران کننده نباشد... |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||